عشق ابر و باد

یادگاری

و عشق... گل و بلبل

و عشق . . .

در گلستانی هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا، قامت موزون

چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل وکوه

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود:

گفت آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا:

در فلان دشت به دامان چمن

هرکه خواهد که برقصد با من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:14  توسط عمو   | 

تبسم

بزیر لب بسویت خنده کردم
به عشقت این دلم رابنده کردم
تو هستی اول وآخر به عشقم
بدینسان خویش را پاینده کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:11  توسط عمو   | 

خواهش

عززیم قدر دوستی ها ادا کن
بمن مــهــر وفای با صفا کـــن
وفا دار تــوام تا زنده هـــستم
شدم گر بیوفا از خود جدا کـن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:10  توسط عمو   | 

دلم خواهـــد که تنها با تــــو باشم

خراب و مست و شیدا با تو باشم

سحر چون دیده بگشایم تو باشی

تمــام روز و شـب هــا با تو باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 1:9  توسط عمو   | 


 

ای فلک گر مرا نمی زادی اجاقت کور بود؟

من که خود راضی به این خلقت نبودم ! زور بود؟

من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست!

من بمانم یا بمیرم ، هیچ کس دلتنگ نیست!

 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:27  توسط فاطی جون  | 

دو راهی

 « در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، روح را آهسته و در انزوا، می خورد و می خراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزایند....»

این جملات، اولین جمله های شاهکار «صادق هدایت»، یعنی کتاب «بوف کور» هستن و از اون جمله هائین که من تو زندگیم، بارها و بارها با گوشت و پوست و خونم، لمسشون کردم!.... یعنی به عبارت بهتر، خیلی وقتا توی زندگیم زخمایی بودن که درست مثل خوره (که میشه همون بیماری جذام!)، افتادن به جونم و خیلی آروم و بی سر و صدا و بدون اینکه هیشکی، حتی از اونا که نزدیکان منن، متوجه بشن، روحمو آروم آروم و آهسته و در انزوا خوردن و خراشیدن!؟....

البته همونطور که هدایت هم گفته، اینجور زخما و اینجور دردای باورنکردنی رو نه میشه به هیچکس نشون داد و نه میشه به کسی گفتشون!... چون ممکنه افراد مطابق قضاوتها و پیش داورایی که توی ذهناشون هست، با شنیدن اینجور چیزا از زبون آدم، نه فقط هیچ آدمو درک نکنن، بلکه به ریش آدمم بخندن و خنده نخودی تمسخرآمیز تحویلش بدن!!....

به نظرم یکی از این زخما زخم ِعشق، و یکی از این دردا، دردِ عاشقیه!!... البته شاید خود عاشقی رو نشه به خودی خود و (به قول آخوندا) فی نفسه!، یه درد یا یه زخم حساب کرد... اما مطمئناً این که آدم عاشق یکی بشه که از هیچ جهت و از هیچ راهی با خودش سنخیتی نداشته باشه، این دیگه حتماً جزو اون زخما و جزو اون دردا حساب میشه!! .... و قصّه اش، به قول «ابی» بسیار عزیز و نازنین، توی این ترونۀ بی نهایت زیبا و ماه و قشنگ و دوس داشتنی و خوشگل و دلنشین!؟؟ (که اینجام میشه شنیدش)، قصّۀ رنج و عذابه!!...

اینجاست که آدم میمونه سر یه «دوراهی» خیلی وحشتناک و نمیدونه که چه بکنه و از کدوم راه بره؟!...از اون راهی که معنی پیمودنش اینه که بیفته دنبال معشوقه ش و خودشو بسپره به دست قضا و تقدیر؟!...یا برعکس از راهی بره که معنای رفتنش، بی خیال شدن عشق و عاشقیه و موندن توی همون تنهایی هولناک و مرگبار ِ خودش، که طی سالیان مدید بهش عادت کرده بوده؟!....

سر دوراهی که یه راهش، هنوزم بعد از اون همه سال تنهایی، چشم معشوقه رو برای آدم، مث یه جام پر از شراب ناب نشون میده و دل آدمو سرشار از شوق و ذوق و شور و اشتیاق می کنه، امّا راه دیگه اش به یاد آدم میندازه که هستی و وجودش همیشۀ خدا، چیزی به جز یه قصّۀ رنج و عذاب نبوده و بدون شک پایان یه همچین عشق عجیب و غریبی هم، هیچی به جز همون قصّۀ غُصّه و قصّۀ رنج و قصّۀ عذاب (به قول هدایت: زخم و درد) نخواهد بود!!....

دو راهی که یه طرفش اینه که، آدم همه شبا رو تا سحر، بره و توی دل میخونه جا خوش کنه! یعنی تموم لحظاتشو با معشوقه اش و به یاد معشوقه اش، سپری کنه!!.... امّا سمت دیگه اش اینه که برگرده به تنهایی خودشو، با دل دیوونۀ خودش خلوت کنه واسه مرور پریشون قصّۀ زندگیِ دردناک خودش!....

اون وقته که غم دل هرلحظه آدمو تا مرز جنون میبره و به سرش میزنه که بازم مث همیشه تهنا بمونه و بی خیال عشق و عاشقی بشه و بره یه جایی خودشو گم و گور بکنه... جایی که نه فقط دست معشوقه، بلکه دست هیچکس دیگه بهش نرسه و اصلا نام و نشونش از دنیا گم بشه!!...

سر دوراهی که یه راهش اینه که دربدر بیفتی دنبال این دل لاکردار خودت، و منزل به منزل به دنبال معشوقه ات (عشقت) بری تا هرجایی که اون تو رو با خودش میبره و راه دیگه اش اینه که به خودت بگی که: نه! آخه چه سود و فایده ای توی عشق این مهمون ناخونده هست، جز این که تا ابد از کردۀ خودت پشیمون بشی؟؟....

سر دوراهی که از یه طرفش، وقتی چشم آدم میفته به چشمای سیاه معشوقه اش (یعنی به همۀ خوبی ها و زیبایی های اون)، حس می کنه که تحت هیچ شرایطی نمیتونه از معشوقه و «از چشم سیاهش» دل برداره و اونو رها کنه و بره، امّا خُب توی راه دیگه اش، باز خودشو میبینه که همونقدر که تاب رفتن نداره، طاقت ِ موندنشم نیست!!، چون که موندن ِ یه آدم مشکل داری مث اون، فقط مث بودن یه «خار»، توی راه معشوقه است...!...(یا به عبارت بهتر همون عشق)

آخرش سر این دو راهی مخوف، که ایشالا گذر هیچکدوم از دوستای قلندر بهش نیفته، فقط یه چیز باقی میمونه: اینکه همچنان بر سر اون «دو راهی» بمونی و خودتو باز مث همیشه تنها ببینی و دونه دونه اشکای حسرتی رو که از چشمات میاد، بشمری!!....

 بله! درسته!، ماجرا، ماجرای همون ترونۀ ماه ابراهیم حامدی، آقای صدا، یا همون ابی دوس داشتنی خودمونه که توی یه ترونۀ خیلی ماه، از ساخته های «سیاوش قمیشی»، که من توی دوراهیای زندگیم، بارها و بارها و بارها میگوشمش رو وبلاگ هم گذاشتم که گوش بدین ، میگه:

هنوزم چشم تو برای من، جام شرابه

هنوزم هستی من قصه ی، رنج و عذابه

همه شب تا سحر، جا در دل میخونه دارم

پریشون قصه ای رو با دل دیوونه دارم

سر دوراهی می شینم، خودمو تنها می بینم!

دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم

غم دل میبره هر لحظه تا مرز جنونم

میرم جائی که شاید گم بشه نام و نشونم

سر دوراهی می شینم خودمو تنها می بینم

دونه دونه اشکای حسرت، که از دیده می ره میشمرم

سر دوراهی می شینم، خودمو تنها می بینم

دونه دونه اشکای حسرت، که از دیده میره میشمرم

یه روزی اومدم دنبال تو منزل به منزل

یه روز افتاده بودم در به در، دنبال این دل

چه سودی بردم از عشق تو ای ناخونده مهمون

جز آنکه تا ابد هم باشم از کرده پشیمون

سر دوراهی میشینم خودمو تنها میبینم

دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم

نمیتونم که دل بردارم از چشم سیاهت

ندارم طاقت موندن چنان خاری به راهت

سر دوراهی میشینم خودمو تنها میبینم

دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم

سر دوراهی میشینم خودمو تنها میبینم

دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم

سر دوراهی میشینم خودمو تنها میبینم

دونه دونه اشکای حسرت که از دیده میره میشمرم...

 

با این حسن ختام ماه، از «سعدی» که میگه:

هزار جهد بکردم، که «سرّ عشق» بپوشم

نبود بر سر آتش، میسرم که نجوشم!..

به هوش بودم از اول، که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند نه هوشم!!

تقدیم به ف.س

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:10  توسط عمو   | 

نمیدانم....

ببین تنهای تنهایم
ببین بیگانه با خویشم
ببین در زیر این فریادهای خشم پولادین
که چون پتکی به سر میکوبدم نالان از خویشم
و دیگر هیچ امیدی به فرداهای این دل نیست
که ایا میشود با یاری عشقم
به فریادی به پا خیزم؟
و با قلبی پر از دردو
صدایی که پر از بغض و سکوت و درد دل باشد
بگویم دوستت دارم؟
بفهمانم که من چون دیگران هم سینه ای و اندر دلی دارم؟
ولی ایا به فریادی که از قلبی سیاه و از دلی در استان مرگ برخیزد
صدایی پاسخی گوید؟
صدای ناله ای خیزدکه من هم دوستت دارم؟
نمیدانم
نمیدانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:38  توسط عمو   | 

سقوط

یک نفر من را از ارتفاع هزار پایی و شاید هم بیشتر به اینجا پرتاپ کرد

و این آغاز فروپاشی بود

من به بلوغ نخواهم رسید

هر قطعه از من جایی جا مانده است - شاید

کلمات را نمی فهمی وقتی من از فروپاشی می گویم!

وقتی از دوست داشتن دروغ های مهربان می گویم

و از لبخندی که بر لب هایت عفونت کرده بود.

شقیقه هایم تیر می کشد

خودم را پشت پنجره اتاق می گذارم و چشمانم را تماشا می کنم

چشمانم رودخانه یخ زده ای است که خواب ماهی می بیند

من به پایان این شب ایمان ندارم

من با تاریکی هم آغوش شده ام، من در تاریکی نطفه بسته ام و من تاریکی زاییده ام

من ضربان قلب این شبم

شقیقه هایم تیر می کشد

تو مرا می فهمی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:30  توسط عمو   | 

از آن روزی که بخشیدم به چشمانت دل خود را

به چشم خویش می بینم همه شب قاتل خود را

تو همچون کودکان سرگرم بازی کردنی بانو

که جفت هم بچینی قطعه های پازل خود را

من اینسو خواب از چشمم پریده تا خروس صبح

که شاید حل کنم با تو تمام مشکل خود را

بدون شک وشبهه مال من هرگز نخواهی شد

مروری میکنم هر شب خیال باطل خود را

شب و دریایی از امواج اندوه و پریشانی

یقین گم می کنم دیگر نشان ساحل خود را

بگو ای بید مجنونی که درهم ریخته موهات

چگونه در کنار تو بسازم منزل خود را

تمام سهم من از زندگی شعر است و موسیقی

نشد از سر بریزم تا به پایت حاصل خود را

شبیه آرزوها و خیالا ت منی شاید

که از روز ازل دادم به چشمانت دل خود را

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:30  توسط عمو   | 

می گذرد


<<به نام خدای عاشقا>>

روزگارم بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كمكم میخورم

عشق از من دورو پایم لنگ بود

غیمتش بسیار دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود

چند روز یست كه حالم بد نیست

حال ما از این و آن پرسید نیست

گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت

مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23  توسط عمو   |